این مقاله به ضرورت بازگشت به نظریهی پولیِ مارکسیستیِ سوزان دو برونوف میپردازد تا بتوان نسبت میان تولید و بازتولید اجتماعی را در چارچوب مناسبات سرمایهداریِ مالیشده فهمید. دو برونوف بر فهم «پول بهمثابهی پول» پا فشاری میکند؛ یعنی بر درک پول بهعنوان متغیری مستقل، با تمرکز بر نظریهای پولی دربارهی اعتبار. ازآنجاکه پول اعتباری بازنمایانندهی ارزشی است که هنوز ارزشافزایی نشده، نمیتوان آن را صرفاً تجسمی شیءواره از ارزش دانست؛ بنابراین، تبعیت از این شکل را نیز نمیتوان فقط از منظر بتوارگی توضیح داد. به این معنا، پول صورتی است که هرچند درونماندگارِ سرمایه است، همزمان چیزی غیر از سرمایه نیز هست…
تغییرات و تحولات حادث بر فاوست حالتی جادویی دارند و این امر از منظر هنری ایرادی ندارد، ولی در دنیای واقعی، جایی که طبقات فرودست در آن زندگی میکنند، امر دیگری لازم است و این امر چیزی نیست جز توسعهی اقتصادی، امری که قادر است هستی مادیمان را دگرگون سازد و زمینهساز رشدمان شود. در اینجاست که گوته با استفاده از شخصیت مفیستوفلس مهمترین و بزرگترین دگرگونی فاوست را رقم میزند:بدل شدن فاوست به شخصیتی توسعهگر.
نامهای که کافکا به دوست و ناشرش، آلبرت ارنشتاین (Albert Ehrenstein)، نوشته قرار است در ماه ژوئن به حراج گذاشته شود.کافکا در این نامه جزئیاتی از دشواری و سختیهایش را هنگام نوشتن بازگو میکند، آن هم درست زمانی که معلوم شده بود به بیماری سل مبتلاست.
مردی در یک نمایش مجموعه داستانکوتاه به انضمام دو نمایشنامه است که اشکان جباری با قلم روان خود در آغاز دوران حرفهای خود به نگارش درآورده، اما اثری است عمیق و پخته، که مخاطب، اگر بدون آشنایی با نویسنده و شرایط نگارش اثر مسقیماً با متن آن روبهرو شود، گمان میکند با نوشتهای از یک رماننویس کهنهکار روبهروست. شرح اضطرابها و سردرگمیها و دوگانگیهای آنان و نیز ایجاد موقعیتهایی چندلایه از ویژگیهای آن است؛ بااینحال، خصوصیت برجستهتر آن فرم و شیوهی روایت خاص آن است که بدون حاشیه رفتن و با نثری روان و بیانی روشن و با پرهیز از رودهدرازیهای ادبی عمیقترین نکات را به سادهترین شکل ممکن روایت میکند و از این منظر، یادآور نحوهی نگارش نویسندهی شهیر آمریکایی، ارنست همینگوی، است.