توجه: این مقاله در ۱۴ خرداد ۱۴۰۳ نوشته شده است.

از یک نامه‌ی نادر و کمیاب، که فرانتس کافکا (Franz Kafka) برای ناشرش فرستاده، مشخص شده که این نویسنده چه دشواری‌هایی متحمل می‌شده تا بتواند برای نوشتن قلم در دست گیرد، مخصوصاً زمانی که اوضاع جسمانی‌اش بدتر شده و وضعش رو به وخامت گذاشته بود.

این نامه که به‌زودی در یک حراجی به فروش خواهد رسید،‌ زمانی به نگارش در آمده که معلوم شده بود کافکا به بیماری سل مبتلاست، مرضی که سرانجام جانش را گرفت و به گفته‌ی پژوهشگران، به احتمال بسیار زیاد، حس فلج ذهنی و درماندگی‌اش را تشدید کرده.

کاکفا در نامه به دوست اتریشی و ناشر آثارش، آلبرت ارنشتاین، می‌نویسند: «زمانی که نگرانی‌ها به عمق مشخصی از وجود آدمی نفوذ می‌کند، به‌شکل بدیهی نوشتن و گلایه‌کردن متوقف می‌شود. صبر و شکیبایی من هم چندان قوی نبود.»

گمان می‌رود این نامه را کافکا در پاسخ به درخواست ارنشتاین برای مشارکت او در یک مجله‌ی ادبی نوشته باشد.

تاریخ نگارش این نامه مشخص نیست، اما جمیع پژوهشگران معتقدند که در سال ۱۹۲۰ و در حدود آوریل تا ژوئن نوشته شده، درست زمانی که کافکا در کلینیکی در شهر مرانوی (Merano) ایتالیا تحت معالجه بود. انسداد قلم و استیصال در نویسندگی همواره در طول زندگی کافکا گریبان‌گیرش بود، اما مشکلات جسمانی این مسئله را تشدید کرد.

دست‌خط این نامه منظم است و دارای لحنی محترمانه و به زبان آلمانی است و احتمالاً کافکا آن را در پاسخ به درخواست ارنشتاین نوشته باشد، چرا که از او خواسته بود در مجله‌ی ادبی اکسپرسیونیستی Die Gefährten (یاران)، که خود ارنشتاین سردبیر آن بود، به عنوان نویسنده همکاری کند. در آن موقع،  ارنشتاین تازه با آثار چاپ‌شده‌ی کافکا آشنا شده بود و یکی از این‌ها احتمالاً مجموعه‌ داستان پزشک دهکده بوده، که در ۱۹۱۷ به رشته‌ی تحریر در آمد و دو سال بعد از آن منتشر شد. بااین‌حال، کافکا فوراً او را از این تصور، که در حال نوشتن اثری تازه است، بیرون آورد.

کاکفا می‌نویسد: «سه سال آزگار است که چیزی ننوشته‌ام. چیزهایی که اینک چاپ شده همگی برای گذشته‌اند. دیگر چیزی برای نوشتن مدارک، حتی آثار نیمه‌کاره‌ای که بخواهم کاملشان کنم.»

گابریل هیتون (Gabriel Heaton)، کارشناس کتاب و دست‌نوشته است که در ساتبیز لندن زندگی می‌کند. او این نامه را در ۲۷ ژوئن و صد سال پس از مرگ نویسنده، به‌صورت اینترنتی، به حراج می‌گذارد و به گفته‌ی او نامه‌هایی از کافکا، که در آن‌ها به نوشتن اشاره‌ای شده باشد، بسیار کمیابند.

او می‌گوید: «این نامه بسیار نادر است، علاوه بر اینکه حاوی محتوایی مهم است که خواننده را با شخصیت او بسیار آشنا می‌کند و حس فردی کافکا را به او نشان می‌دهد.»

تنها نام «کافکا» به عنوان امضا در پایین نامه درج شده و لحن آن هم به‌مانند لحن یک نویسنده است و هم فردی که با دوستش صحبت می‌کند، بااین‌حال، در آن خبری از ژشت‌ها و لحن‌های ساختگی ادبی نیست.

او ادامه می‌دهد: «اینکه از میان همه‌ی نویسندگان تنها کافکا درباره‌ی انسداد نویسندگی حرف می‌زند خود امری تأثرانگیز و معنادار است و از دفترهای یادداشتش مشخص است که او کسی است که به انسداد نویسندگی گرفتار شده.»

در این دفترهای یادداشت اشاره‌های تند و دردناک به این وضعیت شده؛ مثلاً در جایی از آن آمده: «این پایان نوشتن چه زمانی دوباره به سراغم خواهد آمد؟»، «ناتوانی قدیمی» و «توقف کامل؛ عذاب‌های بی‌پایان.»

در ۳۰ ژانویه‌ی ۱۹۱۵، کافکا در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد: «اصطلاحاً باید شیرجه بروی و سریع‌تر از آنچه از قبل در حال فرو رفتن است فرو روی.»

هیتون می‌افزاید: «ما به‌خوبی از این موضوع آگاهی داریم که نوشتن چقدر رمق کافکا را می‌کشید و چطور شیره‌ی وجودش را می‌مکید. هیچ‌وقت این حس به شما دست نمی‌دهد که گمان کنید نوشتن برای او آسان باشد. نوشتن او را از پای درمی‌آورد و قلمش به سخت بر سطرهای کاغذ جریان می‌یابد، و این احساسی بسیار عمیق است.»

با وجود لحن اندوهناک نامه، در همین دوران کافکا احتمالاً یکی از پرشورترین روابط عاشقانه‌ی زندگی را آغاز کرد، رابطه‌ای عاشقانه با  میلنا یزنسکا (Milena Jesenská)، روزنامه‌نگاری اهل چک، که به‌تازگی یکی از داستان‌های او به نام آتش‌افروز (The Stoker) را ترجمه کرده بود. این‌طور که گفته می‌شود میلنا تأثیر بزرگی بر کافکا داشت و او را تشویق کرد که از این انسداد و رکود خلق اثر ادبی بیرون بیاید، که نهایتاً باعث شد آخرین شاهکارهای ادبی او نوشته شوند: قصر (The Castle) و هنرمند گرسنگی (A Hunger Artist)

هیتون می‌گوید: «این نامه در زمانی نوشته شده که کافکا در ناامیدی به‌سر می‌برد، اما اینک واقفیم که او در شرف تجربه‌ای دگرگون‌کننده بوده، تجربه‌ای که به او این انگیزه را داد تا آخرین گام‌های خلاقانه‌اش را بردارد. ازاین‌رو، این نامه تأثیر بیشتری بر ما دارد.»

در سال ۱۹۲۴ و در چهل سالگی، کافکا چشم از جهان فروبست. ارنشتاین این نامه را تا سال ۱۹۴۸ نگه داشت و سپس در دوران پیری آن را برای دالی پروتس (Dolly Perutz)، هنرمندی اهل چک، فرستاد. این هنرمند، در سال ۱۹۳۸، بعد از آنکه آلمان نازی چکسلواکی را اشغال کرد از آنجا گریخت و به ماساچوست (Massachusetts) آمریکا مهاجرت کرد. این نامه همچنان در همان پاکتی پستی‌ای قرار دارد که او دریافت کرده بود.

منبع: گاردین