در دورهی عجیبغریبی زندگی میکنیم، بهویژه که اگر مسئلهی بغرنج و غامض توسعه و رابطهاش با جریان چپ مطرح باشد. از یک طرف توسعهی فردی را میستایند و راههای تحقق توان بالقوهی فردی، شبیه به هرم مازلو، همهجوره مهیا و فراهم میشود و از طرف دیگر، اگر در این مسیر، مشکل یا مانعی ایجاد شود، گزینههای متعددی برای حل و عبور از آنها در دسترس است، از جمله انواع روشهای متنوع و گوناگونی از درمانهای روانشناختی و چیزهایی مشابه آن که همگیشان برآنند ما را در بازگشت به مسیر رشد بالقوهمان یاری دهند.
باید این امر را قبول کنیم که این مسیرِ توسعهْ افراد سطحی، بیمایه و خودخواه را به خود جلب میکند، بااینهمه، میراث این جریان و تحولات آن امری انسانگرایانه است. افراد بسیاری با روانکاوی فروید و انشعابات و شاخههای گوناگون آن آشنایند، ولی غالباً فراموش میکنند که همهی اینها بر پایهی تحولات دیگر استوار شده است که نیچه آن را اینگونه توصیف میکند:
«آدمی باید بکوشد تا تحتتأثیر تبارش قرار نگیرد. اگر این کوشش را بکنی، اکثر اوقات تنها خواهی ماند و گاهی خواهی ترسید. اما چیزی ارزشمندتر از آن نیست که بر خودت مالکیت داشته باشی.»
شرح و تفسیر این سخن نیچه در این مقال نمیگنجد، ولی باید بهطور خلاصه بگویم چیزی که نیچه به آن تأکید دارد این است که اگر خودت مالکِ خویشتن نباشی، کسی یا چیز دیگری مالک تو خواهد شد.
همسو با این تحولات، در کشورهای پیشرفته یا درحالتوسعه نوعی سرخوردگی ایدئولژیک را شاهدیم، سرخودگیای فزاینده و درحالحاضر غالب و مرسوم، نسبت به شکلی از توسعه که زمینهساز شکوفایی موارد فوق بوده است، یعنی سرخوردگی نسبت به توسعهی اقتصادی. در بعضی عرصههای زندگی عمومی، بهویژه در آنهایی که گفتمان چپ یا مترقی وجود دارد، این سرخوردگی از نوعی شک و دودلی فراتر رفته و به خصومتی آشکار بدل میشود؛ آنچنان که توسعهی اقتصادی را چیزی جز فعالیتهای طمعورزانهی طبقهی سرمایهدارِ استثمارگر قلمداد نمیکنند و این فعالیتها را امری میپندارند که قصدش کسب سود حداکثری است و نسبت به محیطزیست بیتفاوت یا حتی متجاوزگرانه است و همچنین آن را امری میدانند که زندگی سنتی را نابود میکند، چرا که بیرحمانه نیروی کار انسانی را میمکد و آشوب و تنش میآفریند و بهطور خلاصه همهی اینها تنها برای پر کردن جیب گروه کوچکی از مالکان سرمایهدار و عملههای وابسته به آنهاست.
اینک از مفهومِ موسوم به رشد «کیک اقتصادی»، یعنی افزایش تولید و مصرف «کالا»، انتقاد میشود و آن را نکوهش میکنند، چرا که اینها همگی کوششی است برای افزایش سلطه و بهرهبرداری انسان از جهان طبیعی و منابع آن؛ و اگر کسی هنوز ذرهای موافق با مزایای توسعهی اقتصادی باشد، مخالفشان به او گوشزد میکنند که این توسعه امری پایدار نیست و نتیجهی آن نابودی مام طبیعت و کرهی زمین است.
به عنوان کسی که در اویل دههی ۱۹۷۰ میلادی، مجذوب سیاستهای انقلابی شده بود و به آن باور پیدا کرده بود، معنای امروزی واژگان مترقی و چپ همان حسوحال شخصیت هامپتی دامپتی داستان آلیس در سزمین عجایب را دارد:
«زمانی که از واژهای استفاده میکنم، منظورم دقیقاً همان است که انتخاب میکنم، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.»
اگر بپرسیم همهچیز وارونه شده؟ باید بگوییم حتماً. ضدپیشرفت؟ در جواب باید بگوییم به مراتب بیشتر. انحطاط چپ و رها کردن سیاستهای انقلابی و حتی مترقی بیانگر همین وضعیت است. ازاینرو، به کار بردن اوصافی مثل خیالی و وهمی و کاذب برای توصیف این چپ اتفاقاً خیلی هم بزرگوارانه و مؤدبانه به نظر میرسد.
پس با این اوصاف، فاوست و روح توسعهطلبانهای که نمایندهی آن است چگونه میتواند با این وضعیت مرتبط شود؟ بهویژه با توجه به این مدعای من که او نه یک شخصیت قدیمی و دیروزی، بلکه کسی است که نشان میدهد چه مسیری را باید طی کنیم و چگونه آن را بپیماییم.
طرح این پرسش را مدیون مارشال برمن، نویسندهی فقید آمریکاییام؛ چرا که در حوالی سال ۱۹۸۵ یکی از رفقایم کتاب تجربهی مدرنیته: هرآنچه سخت است استوار دود میشود و به هوا میرود را به من معرفی کرد و این کتاب بود که نخستین مرتبه مرا با فاوست گوته آشنا کرد و یاریام داد تا از جریانهای متلاطم و ورطهی هولناک مدرنیته درک عمیقی پیدا کنم، همان مدرنیتهای که مارکس و انگلس با آغوشی باز پذیرفته بودنش.
در آن دوران سالها بود که جو انقلابی رو به فروکش کردن گذاشته بود و مارشال برمن نشان داد که این امر صرفاً عقبنشینی از سیاستهای انقلابی نیست، بلکه چیزی است که گریبانگیر خود مدرنیته هم هست. نیچه معتقد است که مدرنیته ما را با امکاناتی نامحدود روبهرو میسازد، اما تواناییها و ابزارهایی محدودی برای مقابله با آنها در اختیارمان میگذارد. این وضعیت برای عدهای بیشاندازه طاقتفرساست. برای توصیف واکنش این عده نیچه قصهی «جک هورنر کوچولو» را مثال میزند که راهحل این معزل، یعنی مواجهه با آشفتگی زندگی مدرن، را «کنار کشیدن» میداند و دربارهشان میگوید:
«برای اینان تنها اخلاق معنادار تبدیل شدن به آدمی میانمایه است.»
در دنیای واژگونهی فعلی ما، شبهچپ یا چپنمایشی پناهگاهی است برای این «جک هورنر»های نیچهای. توهم آنان، نه در میانمایه بودنشان، بلکه در این است که خودشان و سیاستشان را مترقی قلمداد میکنند و آن را نقشهی راهی به سوی آینده میپندارند. اما آخرین باری که به معنای واژهی مترقی نظر افکندم یادم است که معنای «پیشروی»میداد یا «حرکت رو به جلو» و مشخصاً معنای عقبگرد را نداشت.
حال باید بپرسیم که چه چیز دربارهی فاوست گوته، اثری که بیش از ۲۵۰ سال پیش نوشته شد و اتمامش حدوده نیمقرن زمان برد، خصوصاً آن روح فاوستی و پند و اندرزهایش، همچنان تازه و با عصر کنونی ما مرتبط است؟ به لحاظ تاریخی، دورهی پنجاهسالهی نگارش اثر فاوست بخش عمدهای از عصر روشنگری اروپا و تقریباً کل انقلاب صنعتی را در بر میگیرد. در این همین دوره بود که مشخص شد ادعاهای روشنگری دربارهی اینکه ارزشهای جهانشمول و انسانگراینه به نفع آحاد مردم است، چه برای اشرافان فئودالی، حتی اگر امتیازاتشان سلب شود، تا چه حد پوچ و تهی و بیمعناست. این ارزشها تنها زمانی میتوانستند جهانشمول باشند که مخاطبش بورژوایی باشد. ازاینرو، انقلاب صنعتی، که آشکارا سرمایهدارانه و استثمارگر بود، بسیار واقعیتر از آن ادعاهای پوچ عصر روشنگری بود. این انقلاب بر توان و قدرت خلاقانهی نیروی کار انسانی استوار بود، نیروی کاری که از اسارات و بند روابط فئودالی آزاد شده و به آغوش باز طبقهی سرمایهدار رانده شده بود. این تحولات و همچنین تلاش فیلسوفان انسانگرای آلمانی برای نجات از منجلابی که خود را در آن افکنده بودند، یعنی همان گرداب ایدئالیسی که بهکلی جدا از واقعیتهای اجتماعی بود، زمینهساز نگارش فاوست گوته بودند.
گوته هم همین تحولات را بازنمایی میکند. در ابتدای این اثر، فاوستی را شاهدیم که مثل سوژههای حکایات اخلاقی قرون وسطایی است، مردی در دام لذتجوییهای دنیوی قدیمی (یا معادل امروزی آن، مواد و سکس و موسیقی راک!) و ازهمینرو به تباهی کشیده شده و به سپس به نوعی انسان امروزی بدل میشود، انسانی مدرن که زمانهی خود و زمانهی ما را بازگو میکند. همچنین این دگرگونی با مضمون تز یازدهم مارکس دربارهی فویرباخ قرابت دارد:
«تاکنون فیلسوفان جهان را تفسیر کردهاند، درحالیکه مسئله دگرگون ساختن آن است.»
گوته فاوست را در جایگاهی سنتی مینشاند، در جایگاه روشنفکری میانسال و محترم، یک منزوی از جامعهی پیرامونش، همراه با زندگیای پوچ و بیمعنا (و اگر با این تعاریف به یاد الاهیدانانی بیفتید که وقتشان را صرف این میکردند که بفهمند روی نوک سوزن چند فرشته میتوانند جای بگیرند، باید بگویم بیراهه نرفتهاید). فاوست به این آگاهی میرسد که میفهمد دیگر امکان ادامهی این وضع را ندارد، یعنی نه دیگر میتواند با ذهنی مجرد و انتزاعی و جدا از جهان واقع زندگی کند و هم اینکه برایش امکانپذیر نیست به مانند انسانی فاقد تفکر به زندگی جمعی در جامعهای روی بیاورد که تحتسلطهی هنجارهای قرونوسطایی است. این اثر که در نیمهی دوم قرن هجدهم میلادی به رشتهی تحریر درآمده بهشکل آشکار تحتتأثیر افکار عصر روشنگری است، آنگونه که فاوست به دنبال نوعی خودتوسعهگری است که بهطرزی عمیق با جهان واقع پیوند دارد، نوعی ارتباط روبهرشد که هم به درون نظر دارد و هم به بیرون؛ و مفیستوفلس، «شبحی که همه چیز را انکار میکند... که جزئی از نیرویی است که نیتش شر است، اما خیر میآفریند»، امکان این دگرگونی را میسر میسازد. این شباهتی به همان سخن مارکس دارد، که میگوید علیرغم انگیزهها و نیات شرورانهی انگلستان در هند، خیری بنیادین حاصل شد، یعنی نابودی فئودالیسم و نظام کاستی در هندوستان. این دیدگاهها را آمبدکار، نویسندهی قانون اساسی هند، که خود از طبقهی «دالیت» (نجسها) بود، بر آن تأکید داشت.
نکتهی جالب ماجرا این است که خود مفیستوفلس هم باید بهروز شود. در ابتدا او سعی میکند با همان وسوسههای معمولی و قدیمی فاوست را فریب دهد، چیزی که برای نسخههای قدیمیتر داستان کفایت میکرد، اما فاوستِ گوته بهسرعت این وسوسهها را سطحی و مبتذل تشخیص میدهد. هدف و افق نگاه او امری والاتر است:
«نمیشنوی؟ من هیچ به فکر لذت نیستم!…ذهن من، زین پس بر هیچ دردی بسته نخواهد بود، و هرآنچه از آن نوع بشر است، در ژرفای خویشتن تجربه خواهمش کرد؛ قله و مغاک را در روح خود برخواهم گرفت…»
و اما تحول و دگرگونی بعد، عشق و بدل شدن فاوست به یک انسان عاشق است. این امر نشانهی ظهور دوبارهی فاوست و آمادگیاش برای برقراری پیوندی حقیقی و انسانی است. در اینجا لازم است چند نکته را مطرح کنم. به عنوان رواندرمانگر خانواده، که به روابط زناشویی و خشونت تمرکز دارد، و همچنین با دارا بودن سابقهی کار با بسیاری از جمعهای پناهندگی، به نظرم تحلیلهای مارشال برمن بسیار دقیق و امروزی است. نخستین تجربهی جنسی فاوست با گرچن (مارگارت) رقم میخورد. او نخستین عشق فاوست و همچنین نخستین قربانی اوست. چنانچه مارشال برمن یادآور میشود، علیرغم تصورات آرمانی فاوست نسبت به گرچن، دنیای کوچک و محدود و بهظاهر دلانگیز قرونوسطایی گرچن به نوعی شبیه به زندانی است که او را خفه میکند و همین امر موجب میشود که میل گرچن به رشد و آزادی برانگیخته شود. ازاینرو، گرچن دارای شخصیتی فعال و کنشگر است، بااینحال، او منابع و امکانات فاوست را در اختیار ندارد. بدون داشتن یک بنیان اجتماعی توانمند، گرچن به نوعی گرفتار وابستگیهایی میشود که فاوست را دلزده میکند و او را وا میدارد که گرچن را در مظان اتهامات خویشانش رها کند. متأسفانه برای بسیاری از زنانی که تلاش دارند خود را از دست انتظارات سنتی و غیرمدرن اجتماعی و خانوادگیشان برهانند، این امر مسئلهای است فوری و حیاتی و درسی که از سرگذشت گرچن در فاوست گوته میگیریم چنین است: یا اینکه برو و امکان و ابزار رشد و توسعه را به دست آور، یا بمان و بمیر، حال چه به معنای واقعی آن و یا چه به معنای استعارهایاش.
چند سال پیش با زنی اهل کشور سودان آشنا شدم. او را همکارم دعوت کرده بود تا دربارهی «مسئلهی دگرگونی خانوادهها» سخنرانی کند. او میگفت، در یک محیط با ساختار سنتی، ازدواج سنتی برای زن همانند یک زندان است و اشاره داشت که این زنان بعد از مهاجرت تا دو سال انگار دیوانه میشوند. البته منظورش این بود که تجربهی ناگهانی آزادی هم بسیار سنگین و سردرگمکننده است و حدود دو سال طول میکشد تا متوجه شود این آزادی با نوعی مسئولیت همراه است، یا به عبارت دیگر، دو سال طول میکشد که بنیانهای رشد و بقا در این وضع برایش به وجود بیایند، چیزی که گرچن از آن محروم بود.
تغییرات و تحولات حادث بر فاوست حالتی جادویی دارند و این امر از منظر هنری ایرادی ندارد، ولی در دنیای واقعی، جایی که طبقات فرودست در آن زندگی میکنند، امر دیگری لازم است و این امر چیزی نیست جز توسعهی اقتصادی، امری که قادر است هستی مادیمان را دگرگون سازد و زمینهساز رشدمان شود. در اینجاست که گوته با استفاده از شخصیت مفیستوفلس مهمترین و بزرگترین دگرگونی فاوست را رقم میزند: بدل شدن فاوست به شخصیتی توسعهگر. لازم است در نظر داشته باشیم که این دگرگونی امری است ضروری، چرا که فاوست، به عنوان نماد یک انسان وابسته به جهان مادی، اگر بخواهد از قید و بندهای محدودکنندهی قرونوسطایی رها شود، این تحول و توسعهی اقتصادی برایش ناگزیر است.
این دگرگونی پایانی در قسمتهای انتهایی اثر و اندکی قبل مرگ خود گوته رقم میخورد، یعنی زمانی که گوته تحتتأثیر اندیشهها و بینشهای توسعهی اقتصادی و اجتماعی سن سیمون قرار گرفته بود. سن سیمون در کنار ژوزف فوریه و رابرت اوون از نظریهپردازان و بینانگذاران سوسیالیسم تخیلی بودند که بعداً انگس در سوسیالیسم: تخیلی و علمی در موردش توضیح میدهد.
لحظهای هم که این تغییر و تحول نهایی رخ میدهد خود چیزی بسیار دراماتیک است. پس از سفری دور و دراز و پرپیچ و خم، سفری از دل تاریخ و اسطوره، (البته زمانی که وقت آزاد فراوان باشد و شیطان همراه، چه راهی دیگری جز این باقی میماند؟) فاوست با دیدن نیروی عظیمی که در دل اقیانوس نهفته عصبانی میشود و از کوره در میرود، چرا که با وجود این نیروی بسیار عظیم هیچ بهره و ثمرهای از آن حاصل نمیشود. در اینجا مفیستوفلس فاوست را دلداری میدهد و از او میخواهد ناراحت نباشد، زیرا ساختار طبیعت همیشه اینگونه بوده است؛ اما فاوست قانع نمیشود و فوراً پاسخ میدهد:
«هرگز! تا من باشم، اینطور نخواهد ماند.»
و اینطور ادامه میدهد:
«آیا وقتش نشده که آدمی در برابر این خودکامگی متکبرانهی طبیعت ایستادگی کند، و جلوی نیروهای طبیعی و به نام روح آزادِ مدافعِ حق رجز بخواند؟»
و چند خط بعد میگوید:
«مرا ناامید و مستأصل میکند این نیروی مهارناپذیر و بدون هدف طبیعی! اما روح من جرئت آن را دارد که از هرچه به آن شناخت دارد فراتر رود؛ همینجاست که خواهم جنگید و آن را رام خواهم کرد!»
این روحیه خوشایند مارکس و انگلس بود، و باید برای ما هم چنین باشد. فاوست قصد آن را دارد که نیروهای طبیعی را مهار کند و به خدمت انسان در بیاورد. برای این منظور، با یاری مفیستوفلس، سرزمین پیش رویش را دگرگون میکند تا «نشان دهد فعالیتهای انسانی قادر است چهها بیافریند.» همچنانکه مارشال برمن بیان میدارد، این امر همان انجیلِ توسعه است، جذبهی مقاومتناپذیر مدرنیته و به عقیدهی من پر بیراه نیست که او این امر را دارای بُعدی معنوی ببیند، بعدی که زمینهساز رشدی معنوی هم هست. این مسئلهای مهم برای همگان بود، بهخصوص برای طبقاتی فرودستی که کلیسای کاتولیک و طبقهی فئودال، یا هر معادل آن در اقصا نقاط عالم، نیازهای معنویشان را تعریف کرده و بر آنها تحمیل میکردند. این را باید به یاد داشته باشیم که این تحمیل کردن در نهایت به نفع طبقهی حاکم و اغنیا بوده است، تحمیلی که از یک سو امری طبیعی جلوه داده میشده (یعنی از قبل چنین بوده و در آینده هم چنین خواهد بود) و از سوی دیگر امری الهی.
این مسئله مرز اصلی و شکاف عمده میان روحیهی مدرن و مترقی با «ضد» آن را پدید میآورد. البته نمیتوانیم بهشکلی ساده و دقیق این «ضد» را تعریف کنیم و شاید بتوان آن را مجموعهای از محافظهکاریها، بزدلیها، دلسردیها و «جک هورنر کوچولو»های نیچهای و در کل اغلب جریانات واپسگرا دانست و در اینجا باید بر واژهی اغلب تأکید کنم، چون در روحیهی مدرن هم باز جایی برای احتیاط و محافظهکاری وجود دارد (همچون فلزیاب در میدان مین)، آن هم به این شرط که به نوعی رکود و ارتجاع دامن نزند. بااینحال، در اینجا امر دیالکتیک ذهنم را به خود مشغول میکند، چرا که همهی اینها در هم گره خوردهاند. مدرنیته «ضد» خود را طرد نمیکند، بلکه آن را درون خود دارد و خلقش میکند؛ پس باید مراقب آن باشیم که در دفاع از روحیهی مدرن تکساحتی نشویم و تر و خشک را با هم نسوزانیم.
در سنت مارکسیسم انقلابی، که نسبت به مارشال برمن با آن آشناترم، گئورک لوکاچ فاوست و روح فاوستی را نمونهی کامل یک سرمایهدار میداند و آن را رد میکند؛ اما او قادر نیست میان این روح مدرن، که قطعاً برآمده از سرمایهداری است، با چگونگی محدود کردن و تحریف آن توسط خود سرمایهداری تفاوتی قائل شود.
باید روحیهی مدرن را، روحیهای که قادر است نظامی پویا و انقلابی پدید آورد و سرمایهداری را پشت سر بگذارد، با خود سرمایهداری فرق بگذاریم. این دقیقاً همان کاری است که مارکس و انگلس در مانیفست انجام میدهند و میگویند ما از سرمایهداری فراتر رفتهایم، ولی از مدرنیته خیر. همچنین اضافه میکنند که سوسیالیسم انقلابی و در پس آن کمونیسم توسعه را بهتر انجام میدهد، چه از نظر اقتصادی، چه اجتماعی و چه فردی. اما این واژهی «بهتر» در این مدعا به چه معناست؟ در اینجا باید پاسخ دهیم که نیت و هدف توسعه میبایست بهتر کردن وضع نوع بشر باشد، عوض اینکه این بهتر شدن پیامد ناخواستهی انباشت سرمایه باشد (منظورم همان شری است که ناخواسته خیر میآفریند)، امری که منافع طبقهی سرمایهدار و اقشار وابستهاش را در اولویت قرار میدهد.
گوته، زمانی که بخش پایانی فاوست را مینوشت، به این خطر آگاهی داشت، چنانچه این امر را در سرنوشتی که برای فیلمون و باوسیس رقم میخورد نشان میدهد، زن و شوهر سالخورده و بیآزاری که در مسیر توسعهی فاوست قرار دارند و از سر راه آن کنار نمیروند، که البته از نظر فاوست باید کنارشان زد. این اقدام بیرحمانه، که از نظر فاوست امری غیر شخصی است، به عهدهی مفیستوفلس واگذار شده و در این جریان، آخرین آثار زندگی سنتی عصر فئودالی بهشکلی نمادین حذف میشود.
در اینجا نکتهی جالبی هم وجود دارد، اینکه گوته میخواهد بگوید همهی عناصر جامعهی کهن بد نیستند، همانند کمونالیسم قرونوسطلایی در همین داستان فاوست. مائو هم در این خصوص میگفت که باید جنبههای مثبت سنت را حفظ کرد، حتی آنها را باید از قید و بند سنتیشان رها کرد و تنها میبایست آنچه منفی است را کنار گذاشت.
البته گوته هرگز قصد آن را ندارد که به این وجه سازنده و رهاییبخش مدرنیته شکل و شمایلی رمانتیک بدهد، چرا که واقف بود مدرنیته برای آفریدن نیازمند ویران کردن است. به عبارتی نمیشود هم این جملهی معروف مارکس و انگلس را قبول داشت، «هرآنچه سخت است و استوار دود میشود و هوا میرود»، و هم ویرانگری آن را نادیده گرفت. پذیرش این مسئله یعنی پذیرش یکجای هر دو جنبهی توسعه، هم جنبهی مثبت آن (که سهل و آسان است) و هم جنبهی منفی آن. تنها با پذیرفتن مسئولیت و پیشبینی پیامدهای منفی توسعه است که میتوان از آثار مخربش کاست.
ولی پذیرش مسئولیتی جز سود برای سرمایهداری به عنوان یک نظام چیزی است متضاد و خلاف ماهیت آن. برای همین است که توسعهی سرمایهداری مخالفتبرانگیز است. نیازی نیست مردم، چه کسانی که قرار است از سر راه این مسیر توسعه کنار گذاشته شوند و چه کارگرانی که به زبالهدان تاریخ پرتابشان میکنند، چیزی از سرگذشت فیلمون و باوسیس بدانند تا بفهمند نسیم توسعه از کدامین سو میوزد و اینکه آیا این نسیم آنها را از سر راه برخواهد داشت یا نه.
این جنبهی داستان فاوست و چیزی که نماد آن است دستمایهی منتقدانی است که فاوست را نمایندهی تمامعیار توسعهی سرمایهداری میپندارند. البته من با این نگاه مشکلی ندارم که شیوهی فاوست و مفیستوفلس را در مواجهه با موانعی چون فیلمون و باوسیس امری سرمایهدارانه بدانیم، چرا که سرمایه در اوایل قرن نوزدهم بهقدری رشد کرده بود که گوته قادر باشد بهشکلی واقعگرایانه توصیفش کند؛ بلکه مشکل من یکجانبه بودن یکچنین برداشتی است، چرا که روح توسعه را تماماً محکوم میکند و آن را بهکلی به سرمایهداری و حامیانش «تقدیم» میکند، و این نوع نتیجهگیری دقیقاً همان چیزی است که حامیان بورژوایی سرمایهداری، کسانی همانند فریدریش هایک و میلتون فریدمن، با شور و هیجان موافق آنند و مرادشان این است که روح مدرن توسعه تنها با سرمایهداری پیوند دارد و از آن جداناپذیر است.
این «تقدیم» مسئلهی کوچکی نیست. هر زمان که جریان چپ، چه قبلاً و چه امروزه، یکچنینی دیدگاهی را ترویج و با آن همراهی کند، در اصل دارد ادعای مترقی بودنش را تضعیف میسازد، صدالبته وجه انقلابیاش را. ازاینرو، با این حرکت نه تنها به سرمایهداری کمک کرده، بلکه به کلی رقابت را به آن واگذار میکند.